شده از داغی آهت جگرت گرم شود
شده آیا ز غمت سنگ دلش نرم شود
شده در جان و دلت شاهد طوفان باشی
همه ی روز و شبت زار و پریشان باشی
شده بر ساحل دریا نفست تنگ شود
دل ویران شده ات تکه ای از سنگ شود
شده موی سر تو فرش شود روی زمین
شده بی رحم شود آنکه بود خوبترین
شده هرگز که بخواهی بروی، پا نرود
یا که طوفان بوزد، سوی هوا کاه نرود
شده فریاد شود، آه درون دل تو
متلاشی بشود جوهر و آب و گل تو
شده آیا که بخوابی نفست ناله شود
بغض خود را بخوری آلت قتاله شود
ش
شده راهی بشوی نیمه ی ره خسته شوی
شده پرواز کنی مرغک پابسته شوی
شده از روی خودت پاک خجالت بکشی
دشمنت شاد شود رنج ملالت بکشی
شده پاهای تو لنگان بشود از گل و لای
یا شوی خسته و درمانده بیفتی از پای
آبرویت، شده زنجیر دوپایت باشد
کنج یک گوشه ی خلوتکده جایت باشد
شده یک روز ببینی که دگر بی وقت است
آدمی بغض کند چشم نبارد سخت است